السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

165

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

ابراهيم را از ذبح نجات داد و ابراهيم در غار به سرعت رشد مىكرد ، بطورى كه رشد روزانه او به قدر رشد ماهانهء كودكان ديگر بود ، او تا 13 سالگى در غار زندگى مىكرد و مادرش گاهى به ديدار او مىآمد ، روزى از روزهايى كه مادر به ملاقاتش آمده بود ، ابراهيم به دامان او چنگ زد و از او خواست كه وى را از غار بيرون ببرد ، مادر ابراهيم به او گفت : فرزندم ، پادشاه اگر بداند كه تو در آن زمان موعود به دنيا آمده‌اى ، تو را به قتل مىرساند ، وقتى كه همراه مادرش از غار خارج شد ، خورشيد غروب كرده بود و ناگهان چشم ابراهيم به ستارهء زهره افتاد و گفت : اين پروردگار من است ، ولى وقتى زهره غروب كرد ، ابراهيم گفت : اگر اين ستاره پروردگار من بود ، غروب نمىكرد و زائل نمىشد ، من غروب‌كنندگان را دوست ندارم ، آنگاه به مشرق نظر كرد و ديد كه ماه طلوع كرده ، با خود گفت : اين پروردگار من است ، چون بزرگتر و نورانىتر است ، امّا وقتى ماه حركت كرد و غروب نمود ، ابراهيم گفت : ( اگر پروردگارم مرا هدايت نكند هر آينه از گمراهان خواهم بود [ 1 ] ) ، آنگاه وقتى كه صبح دميد و خورشيد طلوع كرد و ابراهيم نور آن را مشاهده كرد ، گفت : اين پروردگار من است ، اين بزرگتر و بهتر است ، امّا وقتى كه خورشيد حركت و سپس غروب كرد ، ابراهيم متوجّه پروردگار حقيقى شد و خداوند پرده‌هاى غفلت را از او برگرفت و حجابها را كنار زد تا ابراهيم عرش و ملكوت آسمانها و زمين را مشاهده كند ، آن وقت به قوم خود گفت : ( من از آنچه شما شرك مىورزيد بيزارم ، من روى خود را متوجّه آفرينندهء آسمانها و زمين كرده‌ام و بر دين حنيف اسلام هستم و از مشركين نمىباشم [ 2 ] ) آن وقت به خانهء مادرش وارد شد و داخل فرزندان ديگر گرديد ، وقتى آزر او را ديد از همسرش پرسيد اين پسر كيست كه در اين سن زنده مانده ، با اينكه پادشاه همه پسران مردم را مىكشد ؟ همسرش گفت : اين پسر توست كه من او را در طىّ آن مدتى از تو دورى گزيده بودم ، به دنيا آوردم . آزر گفت : واى بر تو ! اگر پادشاه بداند ، منزلت ما ، در نزد او كاهش مىيابد ، چون آزر صاحب امر نمرود و وزير او بود كه براى او و مردم بت مىتراشيد و آن را به فرزندانش مىداد تا بفروشند ، مادر ابراهيم گفت : پس بهتر است پادشاه از وجود او

--> [ 1 ] سوره انعام ، آيه 77 . [ 2 ] سوره انعام ، آيه 78 .